بهزادكريمی

 

                             مروری خاطره وار بر جنبش دانشجوئی دانشگاه تبريز در دهه چهل

 

اشاره ای بجای پيشگفتار

دانشگاه تبريز در طول حيات خود حامل يكی از قويترين جنبش های دانشجوئی كشور و بيگمان ، بستر دومين ركن جنبش دانشجوئی ايران پس از دانشگاه تهران بوده است. اما اعتصاب بزرگ اين دانشگاه در بهار سال ١٣٤٦ را بايد سرفصل تازه و بزرگی در حركت دانشجوئی اين دانشگاه و نيز در كل جنبش دانشجوئی كشور ارزيابی كرد.

نگارنده كه خود يكی از فعالان دانشجوئی و سياسی آن دوره بود، چندی قبل متعهد شد تا طبق توصيه سردبير نشريه ((كار))، رفيق بهروز خليق همكلاسی و همراه پايدارم در ٣٥ سال مبارزه مشتركمان تصو يری از جنبش دانشجوئی دانشگاه تبريز را بمناسبت بزرگداشت ١٦ آذرماه امسال و با هدف آشناكردن نسل كنونی جنبش دانشجوئی از تاري? گذشته خود به دست دهد. حاصل عمل به اين تعهد مطلبی است كه اينك از نظر علاقمندان به جنبش دانشجوئی و تاريخ آن می گذرد و در آن ، عمدتا به پيش زمينه های اعتصاب سال ١٣٤٦، روند و دستاوردهای آن ، و سرانجام پاره ای استنتاج ها از اين تجربه پرداخته شده است. اما پيش از ورود به مطلب ، لازم می دانم تا زحمت رفيق و يار ديرينه ام دكتر رضاجوشنی را كه خود از فعالان جنبش دانشجوئی تبريز در نيمه دهه چهل بود و در تدقيق و تكميل اين نوشته به من كمك كرد، ارج نهم. با اينهمه ، نكته ای را بايد پيشاپيش با خوانندگان در ميان بگذارم. از آنجا كه نگارنده در نگارش اين مطلب ، صرفا به يادمانده های سی و اندی سال پيش در ذهن خود متكی بوده ، لذا معترف است كه نوشته اش در بازگوئی تاريخ اتفاقات ، اسامی ، ذكر وقايع و توضيح چند و چون آنها با خطاها، بيدقتی ها، نواقص و يا آميختگی با تخيل همراه است. در عين حال ، چون يقين دارم كه كليات موضوع و روندهای اصلی آن دوره ، همانی بوده كه در اين نوشته آمده است ، بر اين اميدم كه مرور خاطره وار من بر آن روزها، هم ياری رسان نسل دانشجوئی امروز باشد و هم مشوق دوستانی كه ، می توانند در تصحيح و تكميل اين نوشته و ارائه تصوير كامل از جنبش دانشجوئی آن دوره موثر بيفتند.


وضع
دانشگاه تبريزدر آستانه بيست سالگی آن

 

دانشگاه تبريز با تاسيس ((طب يونيورسيته سي)) (كه مراد از آن ، همان دانشكده پزشكی است) و ((اينجه صنعت فاكتوله سي)) (مدرسه عالی هنر و به عبارتی همان دانشكده ادبيات بعدي) به ابتكار و همت ((حكومت دمكرات آذربايجان)) در سال ١٣٢٥ بنيان گذاشته شد و جزو چند يادگار استثنائی از دوره فرقه دمكرات بود كه پس از شكست اين فرقه ، همچنان پابرجا ماند. اين دانشگاه در دهساله نخست حيات خود با همان دو دانشكده اوليه به كار خويش ادامه داد. در فاصله سالهای ١٣٣٦ تا ١٣٣٩، سه دانشكده فنی ، كشاورزی و داروسازی به آن دو اضافه شدند و كمی بعد از آن ، دانشكده علوم ايجاد گرديد و بالاخره در سال ١٣٤٥، دانشسرايعالی (و بعدها به نام دانشكده علوم تربيتي) تاسيس يافت. در اين زمان ، دانشگاه تبريز بمثابه يك مجتمع آموزش عالی مطرح در سطح كشور شناخته می شد؛ اگرچه ، دانشگاهی فقير بود و می شد آن را در مقايسه با دانشگاه تازه تاسيس و عزيزكرده ای چون ((دانشگاه پهلوي)) شيراز و يا دانشگاهی چندين ماهه مثل ((دانشگاه صنعتی آريامهر)) با عالی ترين كادر آموزشی و بهترين تجهيزات ، يتيم ناميد! در آغاز سال تحصيلی ٤٦ - ١٣٤٥، تعداد تقريبی دانشجويان اين دانشگاه با تركيب تخمينی زير، رقمی حدود دو هزار نفر بود.


دانشكده پزشكي
          حدود٥٥٠نفر
دانشكده ادبيات
             حدود٤٠٠نفر
دانشكده داروسازی
                   حدود٢٥٠نفر
دانشكده علوم
                        حدود٢٠٠نفر
دانشكده كشاورزی
                   حدود٣٥٠نفر
دانشكده دانشسرايعالی
       حدود١٠٠ نفر


      دانشكده پزشكی معتبرترين دانشكده دانشگاه تبريز به حساب می آمد. اين دانشكده دارای كادر آموزشی جاافتاده ای بود كه در تركيب آن ، گروهی از جراحان و متخصصان آن زمان حضور داشتند. اين دانشكده نخستين واحد از مجموعه دانشگاه تبريز بود كه به ساختمان جديد انتقال يافت و به لحاظ برخورداری از آزمايشگاه ها سالن تشريح و امكانات بيمارستان بزرگ (پهلوي)، در مختصات آن روز كشور در سطح قابل قبولی قرار داشت. موقعيت علمی استادان اين دانشكده از يكسو و موقعيت بالای تعدادی از استخواندارهای آنها در سيستم اجتماعی شهر تبريز از سوی ديگر، باعث شده بود كه در اين دانشكده سيستم عقب مانده استادسالاری قويا عمل كند. جز تنی چند از استادان جديد خوش فكر كه از پی ريزی سيستم آموزشی و اداری نوين حمايت می كردند، بقيه كادر آموزشی و به ويژه كادر مديريت دانشكده ، روحيه محافظه كارانه و عقب مانده ای داشتند.

در دانشكده ادبيات كه در ساختمانی قديمی واقع در خيابان شاپور مستقر بود به سختی می شد تفاوت يك دانشكده يا مدرسه را در آن يافت. اين دانشكده البته از وجود چند اديب برجسته نظير استاد محمدحسين شهريار، نخجوانی و دكتر طباطبائی و... بهره می برد و اندك اعتبار خود را هم مديون همين شخصيت های ادبی بود. اما از اينها كه بگذريم همين دانشكده ظاهرا خودكفا به لحاظ كادر آموزشی ، فاقد استادان باسواد بود. از معدود استادان برجسته در اين دانشكده ، يكی هم دكتر علی اكبرترابی جامعه شناس محقق و بادانش بود كه سهم ارزنده ای در اشاعه انديشه های نو در اين كانون كهنه گرا داشت. نقشی كه او در دانشكده ادبيات و دانشگاه تبريز ايفا می كرد، همسنگ نقشی بود كه از دكتر آريانپور در دانشگاه تهران می شناسيم.

دانشكده فنی ، جزو كم امكانترين دانشكده ها بود. دانشجويان اين دانشكده كه اكثرا از مستعدترين افراد زمان خود بودند، بيش از ديگر دانشجويان از فقر آموزشی رنج می بردند. ساختمان دانشكده فنی كه دانشكده علوم و دانشسرايعالی را هم در دل خود جا داده بود، ساختمانی نسبتا متروكه واقع در ارك معروف تبريز در اول خيابان شاه آن زمان بود. چند اطاق به نام آزمايشگاه علمی با حداقل تجهيزات ، و تعدادی استاد و استاديار محلی ، دار و ندار اين دانشكده را تشكيل می داد. كادر علمی آن اكثرا از دانشكده فنی تهران و بعضا از پلی تكنيك و علوم تهران تامين می شد كه در دو روز آخر هفته برای تدريس به تبريز می آمدند. به ياد دارم كه مجموع ساعات درسی ما در فاصله عصر پنجشنبه تا ظهر شنبه بسيار بيشتر از بقيه ساعات درس ما در طول روزهای عادی هفته بود! رئيس دانشكده فنی ، دكتر افقهی ، تيپی بوروكرات داشت و از مقبوليتی بين دانشجويان برخوردار نبود. اما رئيس دانشكده علوم و دانشسرايعالی كه در ضمن معاون دانشكده فنی و استاديار هندسه تحليلی ما هم بود، به لحاظ سياسی به جبهه ملی تمايل داشت و سخت پايبند مذهب. او انسان وارسته و شرافتمندی بود كه برای اعتلای دانشكده های فنی و علوم بسيار زحمت كشيد و به دانشجويان بی بضاعت كمك كرد. شادروان نورخاليجی ، از اعتصاب می ترسيد اما با دانشجويان اعتصابی ، همدل بود.

اوضاع دانشكده های داروسازی ، كشاورزی و علوم هم كمابيش مشابه ديگر دانشكده های دانشگاه های تبريز بود. در كل ، دانشگاه تبريز را از نظر امكانات بايد دانشگاه فقير آن زمان دانست. بودجه سالانه آن ، طبق شنيده های ما اندكی بيش از يك ميليون تومان بود كه حتی اگر رقمی دقيق نباشد، در هرحال چندان از واقعيت دور نيست. ناكارآئی سيستم آموزشی و سطح نازل سواد اكثر استادان دانشگاه از يكسو و عقب ماندگی روش های مديريتی و خصلت استبدادی آن همراه با استادسالاری حاكم بر فضای دانشگاه از ديگرسو، كمبود كادر علمی و تجهيزات آموزشی ، فقدان و يا ناچيزبودن امكانات زيستی نظير كوی دانشگاه و سلف سرويس و محدوديت وسايل تفريحی و ورزشی از يكطرف و هزينه بالای تامين مسكن و اياب و ذهاب و عدم برخورداری از هيچ يا كمترين كمك معاش تحصيلی از طرف ديگر، موجد نارضايتی های وسيع در ميان دانشجويان شده بود. بر چنين زمينه هائی بود تنها يك جرقه می توانست اين نارضايتی را به عصيان بدل كند. اعتصاب بزرگ بهار سال ١٣٤٦، تجلی اين عصيان بود. اما پيش از آنكه به شرح اين اعتصاب بپردازم ، ضروری می دانم تا نگاهی هم به تاريخچه حركات صنفی و سياسی در دانشگاه تبريز طی تاري? بيست سال نخست آن بيندازم و نيز به حد آمادگی های سياسی و سازمانی بالقوه دانشجويان برای رهبری حركات اعتراضی در آستانه اعتصاب سال ٤٦ اشاراتی داشته باشم.


تاريخچه


       در فضای محدود و بسته دانشگاه تبريز طی نيمه دوم دهه بيست و طول دهه سی ، آنهم در آذربايجان و شهر مركزی آن كه تحت كنترل ويژه پليس و بعدها ساواك قرار داشت ، بعيد می دانم كه حركات دانشجوئی چشمگيری وجود داشته است. اگر هم حركات محدود صنفی و سياسی در آن سالها صورت گرفته باشد، نگارنده از آن بی اطلاع است. اما مدارك و شواهد متعددی وجود دارد كه فعالان حزب توده ايران و جبهه ملی ايران در دانشگاه تبريز كم نبوده اند. نخستين جنب وجوش ها در دانشگاه تبريز به سالهای ٣٩ تا اواخر ٤١ برمی گردد كه دو حركت در آن شاخص بوده است. اول ، اعلام همبستگی دانشگاهيان با اعتصاب سراسری پيروزمند معلمين كشور به رهبری محمد درخشش كه منجر به شهادت دكتر خانعلی گرديد. دوم ، همزمان با جنبش دانشجوئی دانشگاه تهران و اعتصابات و اعتراضات آنها، حركت در شكل ميتينگهای درون و برون دانشگاهی كه در تداوم خود به راهپيمائی و تظاهرات و در ضمن برخوردار از حمايت اهالی شهر منجر شد و آنگاه به تحصن دو يا سه روزه دانشجويان در يكی از نقاط مركزی تبريز فرا روئيد. اين حركات به ابتكار جبهه ملی دوم و تحت رهبری آن صورت گرفت (١). اين تحصن كه با سخنرانی های پرشور همراه بود، سرانجام مورد يورش پليس قرار گرفت و پس از آنكه ماشين های آتش نشانی دانشجويان را زير باران آب گرفتند و با چوب و باطوم به جان آنها افتادند، پراكنده شد. جنبش دانشجوئی دانشگاه تبريز در سالهای نخستين دهه ٤٠، مستقيما از جنبش دانشجوئی دانشگاه تهران تاثير می گرفت و زير رهبری سازمان دانشجويان وابسته به جبهه ملی قرار داشت. بر اساس شنيده های من ، آقايان اطهاری و ناصرمعين زاده از رهبران اين حركات بودند. در اين دوره ، مجله پيام دانشجو از تهران به تبريز می رسيد و اكثر دانشجويان و حتی معدودی از دانش آموزان آن را می خواندند.

نهضت روحانيت هم با آنكه در تبريز چند برآمد سياسی و تظاهرات مذهبی داشت ولی عمده كانون های آن ، مساجد و بازار تبريز بود. اين نهضت ، گرچه از سوی طرفدارانش در ميان دانشگاهيان تبريز حمايت می شد، اما هيچ حركت محسوسی در دانشگاه نداشته است. به هر حال ، دانشگاه تبريز در آن سالها نتوانست از يك جنبش دانشجوئی حداقل پايدار برخوردار شود. با اينهمه ، تجارب محدود اين سالها، يار و ياور آن گروه از فعالان سياسی در ميان دانشجويان شد كه طی سالهای ركود ٤٥ - ١٣٤٢ در پی راهجوئی برای آغاز رونق مبارزاتی بودند.

طی سالهای ٤٢ تا ٤٥، دانشگاه تبريز از هرگونه حركت اعتراضی جمعی چه از نوع سياسی و چه حتی صنفی ، تهی بود. برعكس ، در خفا اما فعاليت مخفی سياسی و كار تئوريك و مطالعاتی در ميان دانشجويان آگاه وارد فاز جديدی شده بود. اين فعاليت ها، اگر هم نگوئيم تمامی آنها، در وجه عمده و اصلی زير هژمونی انديشه چپ و تفكر ماركسيستی قرار داشت. در اين سالها، نيروهای جبهه ملی در سطح بالا، عموما خانه نشين و در لايه های پائين ، اكثرا سرخورده و منفعل شده بودند. شاخه جوان و چپ نهضت آزادی يعنی مجاهدين خلق بعدی ، تازه آغاز به روئيدن كرده بود و با آنكه رهبر آنان محمد حنيف نژاد خود اهل تبريز بود و افراد برجسته ای از آنان چون باكری ، سعيدمحسن و موسی خيابانی به ترتيب از اروميه ، زنجان و تبريز بودند، اما فعاليت اصلی اين جريان در تهران تمركز داشت. توجه مجاهدين خلق به دانشگاه تبريز، عمدتا به اواخر دهه چهل و سالهای آغازين دهه پنجاه بر می گردد.

     برای طرفداران آيت الله خمينی هم ، حضور در دانشگاهها مطرح نبود و آنها تنها در سالهای نيمه دوم ٥٠ بود كه در حركات صنفی و سياسی دانشگاه وارد شدند و خودی نشان دادند. تنها جريان مذهبی محسوس در دانشگاه تبريز اين سالها، محافل حجتيه و حجتيه گونه بودند كه با مشی پرهيز از سياست و تمركز بر ديانت ، عليه بهائی گری و ماركسيسم فعاليت می كردند. رهبری اين جريانات در دانشگاه تبريز با فردی بنام دكتر اردوبادی بود(٢). در تحركات سياسی آن سالهای دانشگاه تبريز، دو ويژگی برجسته بود. نخستين ويژگی آن بود كه فعالان اين تحركات فكری و سياسی ، عمدتا دارای گرايش چپ بودند. البته چپ اين سالها، از يكسو روند تقسيم و انشعاب فكری را طی می كرد و از سوی ديگر در تلاش حول پاسخ به مسئله ((چه بايد كرد))، روند زمينه سازی برای وحدت عملی بعدی را تجربه می نمود. چپ توده ای ، چپ طرفدار انديشه مائو، چپ متمايل به انقلاب كوبا و جنبش آمريكای لاتين و اندكی ديرتر، چپ مستقلی كه بعدها بر همه اين جريانات فائق آمد و جنبش نوين چپ را پديد آورد. چپی كه ، چه به لحاظ اعمال هژمونی فكری و سياسی و چه از نقطه نظر كميت نيرو، سكاندار اصلی جنبش دانشجوئی كشور در دوره ٥٧ - ١٣٤٧ و از جمله در دانشگاه تبريز بود.

     اما در دوره مورد بحث ما (سالهای ميانی دهه چهل)، متشكل ترين ، مجرب ترين و قويترين جريان چپ در دانشگاه تبريز، چپ با گرايشات توده ای بود كه كانون اصلی آن را دانشكده فنی تشكيل می داد. همين كانون بود كه بخشی از فعالان آن بعدها و در سال ١٣٥٠ تحت عنوان ((گروه مهندسين)) دستگير شدند و افراد آن به زندان های شش ماه تا دو سال محكوم گرديدند.
اين چپ از جوانانی تشكيل می شد كه آموزش ماركسيستی خود را از حزب توده ايران و منابع تئوريك آن كسب كرده بودند اما در همانحال ، كاملا مستقل از حزب و تشكيلات آن بودند و نسبت به عملكرد گذشته حزب توده و مشی سياسی آنروزين اين حزب ، چه در برخورد با دنباله روی از شوروی و چه در قبال مسايل مبارزاتی درون كشور نيز انتقادهای زيادی داشتند. اين چپ، البته در ادامه راه خود بخشی از افراد خود را در ايستگاه های انفعال ، جا گذاشت و كسانی كه از آن فعال ماندند از حزب توده و مشی آن بريدند. همين جريان ، بعدها يكی از اركان مهم چپ مستقل را تشكيل داد. چپ مستقلی كه ، می دانيم يكی از منابع اصلی شكل گيری و تغذيه جنبش فدائيان خلق بود.
ويژگی ديگر حركات سياسی آن سالها در دانشگاه تبريز، همزمانی و هم ارتباطی بخشی از اين حركات با محافل روشنفكری تبريز در خارج از دانشگاه بود كه دست اندركار نهضتی روشنفكرانه با درون مايه چپ بودند. از رهبران اين نهضت دهه ٤٠ تبريز بايد از زنده ياد صمدبهرنگی و جانباختگان عليرضا نابدل ، بهروز دهقانی و كاظم سعادتی ياد كرد و پيشتازان ديگری كه از افراد برجسته آن می توان از زندوانی ، قراچورلو، رئيس نيا، فرنود و ناهيد نام برد و نيز دهها تن از ياران آنها، كه جا دارد از ميان آنان به نام دو انسان شريف و مبارز رفقا حمزه فراهتی و بهروز حقی اشاره كنم. اين محافل كه در عرصه فرهنگ آذربايجان و نيز امر سياست و مبارزه در سطح كشور، و بويژه آذربايجان ، تلاش های بزرگی انجام می دادند، از نفوذ و پايگاه وسيعی در ميان روشنفكران و در بخشی از كارمندان و كارگران برخوردار بودند. تعداد قابل توجهی از فعالان همين محافل بود كه بعدها يكی از دو شاخه آذربايجان چريكهای فدائی خلق را تشكيل دادند. بين اين محافل روشنفكری تبريز و فعالان سياسی دانشگاه تبريز، رابطه تنگاتنگی برقرار بود و آن دو، روی همديگر تاثير زيادی می گذاشتند.البته بايد اضافه كنم كه ديگر جريانات چپ هم ، در فعاليت مخفی حضور داشتند و در راستای فكری سياسی خود، به خودآموزی و خودسازی مشغول بودند.

     برای داشتن تصويری روشن از تاثير نهضت فكری سياسی اين سالها در روندهای آتی مبارزات كشور، كافی است بدانيم كه در سالها ٤٩ و ٥٠ هيچ جريان و محفل سياسی اپوزيسيون در كشور را نمی شد يافت كه بخش مهمی و يا دستكم عناصری از آن ، دانشجو و يا فارغ التحصيل دانشگاه تبريز نبوده باشد. از حدود ٥٠ رفيق جانباخته سازمان ما در سال ١٣٥٠ نزديك به يك سوم آنها يا دانشجو و فارغ التحصيل دانشگاه تبريز بودند و يا در رابطه مستقيم با آن ها قرار داشتند. از چهار شاخه استخوانبندی اوليه سازمان ، دو شاخه در تبريز مستقر بودند. سازمان مجاهدين خلق ، فعالان زيادی در اين دانشگاه داشت. انتشارات جريانات چپ مستقر در خارج از كشور آن زمان ، حزب توده ايران ، سازمان انقلابی توده و سازمان طوفان در ميان دانشجويان توزيع می شد. و به عنوان حسن ختام ، از ١٨٠ دانشجوی دانشكده فنی تبريز در سال ٤٦ - ١٣٤٥، بيش از نصف آنها فعال سياسی و چپ بودند كه دستكم ٥٠ نفر از آنان يا از زندان سر درآوردند و يا زير خاك رفتند!(٣)
چنين بود فضای سياسی دانشگاه تبريز در آن سالها، در خفا يك كار وسيع سياسی جريان داشت و كادرهائی برای فردای جنبش آماده می شدند تا توانمندانه از نارضايتی های توده دانشجو بهره گيرند و آن را به سطح يك حركت و خيزش عمومی فرا رويانند و به راستای مبارزه عليه رژيم شاه سوق دهند. به همين اعتبار، اعتصاب بهار سال ١٣٤٦ دانشگاه تبريز را به هيچوجه نمی شد يك حركت خودبخودی تلقی كرد. اين اعتصاب ، از همان ابتدا تا فرجام
.

 .
 اعتصاب بهار سال ١٣٤٦


       در درمانگاه بيمارستان پهلوی بر سر پذيرش رايگان يك بيمار مستمند كه توصيه يك دانشجوی پزشكی به بخش پذيرش بيماران بود ولی با امتناع مسئول اين بخش مواجه شده بود، بين اين دو مشاجره ای صورت می گيرد كه منجر به اهانت لفظی و احتمالا برخورد فيزيكی كارمند مربوطه عليه آن دانشجو می شود. اين موضوع بر زمينه آمريت روزمره ای كه دانشجويان نسبت به خود احساس می كردند، موجب خشم دانشجويان شده و آنها را به جمع شدن در برابر پله های ورودی دانشكده و توضيح خواهی از مسئولين دانشكده وامی دارد. در جريان اين تجمع ، گويا مسئول اداری دانشكده از دانشجويان می خواهد كه سركلاس درس بروند و حل مسئله را به مقامات دانشكده واگذار كنند. دانشجويان در اعتراض به اين بی توجهی ، به اين مسئول پشت كرده و به تجمع اعتراضی خود ادامه می دهند. در آنجا چندين سخنرانی صورت می گيرد و بعد هم دانشجويان تصميم می گيرند تا زمان رسيدگی قابل پذيرفتنی به اين موضوع ، از رفتن به كلاس های درس خودداری كنند. شب آنروز، خبر ماجرا به دانشكده های ديگر می رسد و فردا صبح ، ما دستجمعی از دانشكده فنی با چند اتوبوس شركت واحد و گروهی هم از دانشكده كشاورزی با پای پياده به طرف دانشكده پزشكی می آئيم و به تجمع دانشجويان پزشكی ملحق می شويم. از اين پس ، جمع بزرگتر از آن شده بود كه در ظرف خواست اوليه حركت اعتراضی بگنجد. به تدريج پاره ای از مطالبات صنفی مدتها فرو خورده ، از ميان سخنان سخنرانان بيرون می زند، ليست مطالباتی نخستين شكل می گيرد و به پرچم حركت بدل می شود.

   در اين زمان ، خبر اعتصاب دانشگاه تهران در اعتراض به برقراری شهريه تحصيلی به تبريز می رسد و اين موضوع كه از مدتها پيش در كوی و دانشكده ها نجواوار مطرح بود، به محور اصلی خواستها بدل می شود. دانشجويان معترض با فرستادن درود بر دانشجويان دانشگاه تهران ، از حركت دانشگاه مادر نيرو می گيرند. خواست لغو شهريه ، بعنوان يك خواست فراگير، وسيع ترين گروههای دانشجوئی را به سمت اين حركت می كشاند و كل دانشجويان با شعار ((لغو ماليات بر علم)) يكپارچه شده و به حركت تعطيل كلاس های درس می پيوندند. اما همين خواست كه جنبه صنفی داشت ، از آنجا كه تقابلی با تصميم دولت مبنی بر اخذ شهريه بود، خود بخود حركت اعتراضی دانشجويان را در ريل سياست می اندازد.

تجمع روزهای اول تا سوم كه يا در جلو دانشكده پزشكی و يا در دانشكده فنی بود، آگاهانه به دانشكده ادبيات سوق داده می شود كه دانشكده ای بود پرجمعيت اما معروف به محافظه كار. با پيوستن دانشجويان اين دانشكده به حركت ، كل دانشگاه به جنبش در می آيد. تا يك هفته ، شكل حركت عبارت بود از تجمعات صبح و عصر و عمدتا در دانشكده های فنی و ادبيات ، و سخنرانی هائی پيرامون مطالبات دانشجويان. رهبری نالايق و ناآماده دانشگاه كه سالها رخوت و حكومت بی چون و چرا بر دانشجويان ، امكان مانور در برابر اين حركت را از آنها سلب كرده بود، در اين فاصله زمانی نه تنها قادر به ارائه تدبير كارسازی برای آرام كردن دانشجويان نشدند، بلكه با ناشيگری بر آتش خشم دانشجويان دميدند. مقامات محلی نيز تا آنزمان از اتخاذ يك سياست روشن در قبال اعتصاب دانشجويان باز مانده بودند. غافلگيرشدن آنها يك عامل بود. اما قدر مسلم آنست كه خواست لغو شهريه ، مطالبه عادلانه ای بود كه نه تنها توسط خانواده های دانشجويان مورد حمايت قرار داشت بلكه افكار عمومی را هم به همدردی با آنها می كشاند(4).

يك نكته را در اينجا بايد در نظر داشت كه در آنزمان ، فرزندان اقشار فوقانی جامعه عمدتا يا به خارج از كشور می رفتند و يا به دانشگاه های ملی و پهلوی ، و تركيب اجتماعی دانشگاههائی مانند تهران ، تبريز، پلی تكنيك و غيره عمدتا از طبقات متوسط و تا حدودی پائين شكل می گرفت و حضور فرزندان خانواده های متمول و مرفه در اين دانشگاهها چشمگير نبود.
در هر حال ، مقامات انتظامی و نظامی تبريز هنوز در مورد توسل به زور و سركوب عليه تجمع دانشجويان در درون دانشكده ها، مستمسك لازم را نداشتند. با اينهمه تداوم حركت و ارتقا سطح آن ، بويژه آنكه در دو دانشكده واقع در مركز شهر و در نتيجه تاثيرگذار بر فضای شهر جريان داشت ، آشكارا آنها را نگران كرده بود. در اين بحبوحه بود كه يك روزنامه محلی احتمالا به سردبيری احمد بنی احمد كه بعدها نماينده مجلس شد در گوشه ای از صفحات خود، موضوع اعتصاب دانشجويان تبريز را در شكل انحرافی منعكس كرده و عليه اعتصابيون سخن گفته بود. در دانشكده ادبيات ، جمع بوديم كه اين روزنامه به دستمان رسيد. شادروان نادر معين زاده كه چهره مركزی در كميته هدايت اعتصاب بود، بر بالای صندلی رفت و طی يك سخنرانی شورانگيز، با ترجيع بند ((ما اعتراض می كنيم))، به مقامات دانشگاه ، به مقامات محلی و به دولت اعتراض كرد و سرانجام به اين روزنامه معترض شده و با پاره كردن آن ، تحريم اين روزنامه را اعلام داشت. هر بار كه او می گفت: ((ما اعتراض می كنيم))، دانشجويان با هورا و كف زدن ممتد، بر زير هر اعتراض نامه مهر تائيد می كوبيدند. در جريان اين سخنرانی ها، خلاقيت ها و ابتكارات عديده ای بروز می يافت و باعث تهييج بيشتر دانشجويان می شد. از جمله اين ابتكارات ، دكلمه سروده ای بود توسط خود شاعر دانشجوئی از دانشكده ادبيات در هجو شهريه كه با اين ترجيع بند تمام می شد:

((شهريهNO ? شهريه! لاشهريه! يوخ شهريه! نه شهريه!)) و دانشجويان ، دستجمعی اين ترجيع بند را تكرار می كردند! اما در مقابل بی تدبيری های مقامات دانشگاهی و محلی ، هسته رهبری حركت دانشجوئی متشكل از دانشجويانی كه دارای آگاهی های سياسی معينی بودند، بنحو هوشمندانه ای اين حركت را مرحله به مرحله ارتقا داده و بر وسعت آن می افزودند. اين رهبری كه بخشی از آن در سخنرانی ها ظاهر بودند و بخش ديگر آن بيشتر ارتباطات را سازمان می دادند، هر شب به ارزيابی حركت آن روز می نشستند و برنامه روز بعد را می ريختند. اين هسته رهبری در عين اينكه می كوشيد مدام خصلت سياسی حركت را ارتقا دهد، در همانحال با تندروی های سياسی كه بيشتر از سوی دانشجويان پر شور و سطحی و يا برخا از طرف دانشجويان دارای تمايلات تند مائوئيستی تظاهر می يافت ، مقابله می كرد. به ياد دارم كه يكی از اين سخنرانان ، در سخنرانی خود در اعتراض به شهريه تحميلی ، موضوع را به مبارزه طبقاتی كشاند و با كمك گرفتن از چند جمله قصار از كتاب سرخ مائو، از ضرورت انقلاب خلق سخن گفت. بلافاصله يكی از دوستان به او نزديك شد و به بهانه ای او را وادار به اتمام سخن ((نيمه تمام)) كرد. بعدا با اين دوست تندرو صحبت شد و دوستانه به عدم امكان يابی برای سخنرانی های آتی مورد تذكر قرار گرفت ، هر گاه كه بخواهد باز هم از مائو نقل قول كند و از انقلاب سخن بگويد! بعلاوه چند نفری هم در ميان دانشجويان بودند كه همه اش پيشنهادهای گنده گنده می دادند. اينها كه تا چند هفته پيش اكثرا به عنوان ژيگولوهای دانشگاه شناخته می شدند، از نظر ما مظنون به عامل ساواك بودند. اين ظن ها، بعضا واقعی بود و برخا هم غلط و بی پايه ، كه ناشی از طرز فكر آنزمان دانشجويان چپ در برخورد با كسانی بود كه فقط ((جواني)) می كردند!از سوی ديگر، بودند برخی از رفقائی كه بطور جدی به كار تدارك فكری و سازمانی جنبش انقلابی بعدی می انديشيدند و تمايل چندانی به ايفای نقش فعال در حركت اعتصابی نداشتند. آنها البته ، حركت را تخطئه نمی كردند و حتی خود در اعتصاب نيز شركت داشتند، اما در كل به اين حركت بهای كمی می دادند و به مبارزه صنفی سياسی معتقد نبودند. با گذشت يكهفته از حركت اعتصابی ، كميته هدايت اعتصاب ديگر شكل نهائی خود را يافته بود كه در آن از هر دانشكده ٢ تا ٣ نماينده حضور داشتند. اما، خود اين كميته ، عملا توسط جمعی رهبری می شد كه از ورای صحنه به حركت دانشجوئی خط می داد و البته از طريق افرادی از خود، كه در تركيب كميته هدايت اعتصاب حاضر بودند. اين ، يك تجربه موفقی در تلفيق كار مخفی و علنی بود كه اصل ضرور در مختصات جنبش آن دوره به شمار می رفت. پس از طی يك هفته ، ظهر يكی از روزهای تجمع در دانشكده فنی بود كه به ناگهان محوطه جلوی دانشكده فنی توسط ارتش قرق شد و ديگر كسی اجازه ورود به صحن دانشكده فنی را نيافت. ورود ارتش به صحنه ، نشانه آن بود كه موضوع از سطح مقامات محلی فراتر رفته و اين ، مركز و خود شاه است كه وارد كارزار شده اند. در اينروزها، خبر اعتصاب دانشگاه تبريز در كل كشور پيچيده بود و اين امر با توجه به اينكه بيش از نصف دانشجويان دانشگاه تبريز، غيربومی و از سراسر كشور بودند، امری طبيعی بود. با اعتصاب دانشگاه تبريز، اعتصاب دانشگاه تهران كه چند روز پيش تمام شده بود، مجددا سرگرفت و اينباره با شعار تازه حمايت از دانشجويان تبريز سر برآورد. (در تهران شايع شده بود كه در جريان زد و خوردهای خيابانی ، ٣ نفر از دانشجويان كشته شده اند كه البته واقعيت نداشت) راديو بی بی سی خبر اعتصاب دانشگاه تبريز را پخش كرد و چند روزنامه معتبر خارجی آن زمان ، گزارش هائی از واقعه انتشار دادند.

مسئله اعتصاب دانشگاه تبريز، به يك مسئله كشوری برای رژيم تبديل شده بود. لشكركشی ارتش ، تجمع اعتراضی روزانه دانشجويان راناگزير به تحصن دستجمعی و يك اجتماع بزرگ دانشجوئی بدل كرد. در واكنش به اقدام نيروهای مسلح ، تصميم گرفته شد كه از اين پس در دانشكده به حالت تحصن بمانيم و در شكل گروه های نوبتی جلوی در دانشكده كه مشرف به خيابان بود، عليه ((پليس و ارتش)) شعار بدهيم. شعارهای اصلی تظاهرات دوره تحصن عبارت بود از : ((دانشجو، پيروز است ، دانشجو، آزاد است))، ((شهريه تحميلی ، الغا بايد گردد))، ((اتحاد، مبارزه ، پيروزي)) و ((برادرهای دانشجوی ما را از زندان های خود آزاد سازيد!)) (اين شعار آخر در اعتراض به بازداشت تنی چند از دانشجويان بود كه تا آنجا كه به خاطر دارم در جريان استقرار نيروی ارتش در خيابان های اطراف دانشكده ، طی يك بگير و ببند بازداشت شدند). پس از اين واقعه ، اعتصاب وارد فاز ديگری شده بود، كميته رهبری اعتصاب ، از اين پس بايد امر مقاومت در برابر دولت و نيروهای مسلح را رهبری می كرد. اين كميته بلافاصله دانشجويان را به تشكيل صندوق مالی فرا خواند و گروهی را هم از طريق باغ ها و منازل چسبيده به ديوار دانشكده فنی ، برای تهيه آذوقه و وسايل خواب عازم شهر كرد. اما، موضوع تامين و امكانات خواب متحصنين ، آنجائی به طور قطع حل شد كه ما بيكباره متوجه شديم كه از پشت ديوارهای جنوبی دانشكده كه به منازل همسايه ها مشرف بود، گونی های نان ، جعبه های خرما و بيسكويت ، سيگار، چراغ خوراكپزی و فلاسك چای ، پتو و غيره به ايوان دانشكده روانه می شود. اين ، شورانگيزترين لحظه اعتصاب بود كه من بياد دارم. دانشجويانی كه در شهر بودند، خانواده ها و نيز بخش هائی از مردم تبريز به حمايت جانانه از اعتصاب دانشجويان به محاصره درآمده برخاسته بودند. بعدها، شنيديم كه گويا خود ارتش و پليس اين راه را جهت رسيدن آذوقه به دانشجويان ، باز گذاشته بود؟!

در نخستين ساعات بامداد روز سوم يا چهارم بود كه فرمانده نيروهای نظامی از طريق بلندگو اعلام داشت كه تيمسار رئيسيان قصد صحبت با دانشجويان را دارد و خواستار بازشدن درب دانشكده به روی فرمانده لشكر ٢ تبريز شد. تا اين زمان ، ما به هيچيك از تهديدها و اخطارهای نيروی محاصره وقعی نگذاشته بوديم. اما اينبار، مسئله جدی تر می نمود. در كميته رهبری اعتصاب ، دو گرايش در برخورد به اين اخطار وجود داشت. يك گرايش ، براين بود كه ظرفيت تحصن به پايان خود رسيده و اعتراض های ناشی از خستگی در جمع متحصنين رو به افزايش است و اين مذاكره ، لحظه مناسبی برای پايان دادن به تحصن است. اما گرايش ديگر، مخالف هرگونه صحبت با سرلشگر بود و بر ايستادگی تاكيد داشت. بحث ادامه داشت و هنوز به نتيجه نرسيده بود كه سربازان به آن پايان دادند! آنها پنجره های سمت چپ دانشكده را كه در ارتفاع كمی از سطح خيابان قرار داشت ، شكستند و وارد سالن شدند. آنگاه در بزرگ را كه از تو بسته شده بود، باز كرده و راه ورود تيمسار با افسران همراهش به دانشكده را، آرايش نظامی دادند. اين هجوم نظامی ، حالتی دوگانه از رعب و خشم را در ميان دانشجويان ايجاد كرد و باعث هياهوی جمعيت شد. اما پس از چند دقيقه ، سروصداها فروكش كرد و رئيسيان شروع به صحبت نمود. او ابتدا با زبان نرم سخن راند و ضمن قول ((سربازي)) مبنی بر رسيدگی به خواسته های دانشجويان توسط استاندار و نيز تائيد برحق بودن بخشی از مطالبات آنها، در پايان تهديدوار گفت كه ادامه اين وضع ناممكن است و دولت تحمل اين حالت را ندارد، ولی در آخر هم متعهد شد كه كسی متعرض دانشجويان نخواهد گرديد و همه می توانند با خيال راحت به منازل خود بروند. بدين ترتيب ، تحصن پايان يافت و گروهی مامور شدند تا برای درميان گذاشتن مطالبات دانشجويان به ديدار تيمسار صفاری استاندار وقت آذربايجان شرقی بروند. آنگاه دانشجويان با تاكيد بر تجمع در روز آتی و اطلاع از نتيجه مذاكرات ، دانشكده را ترك گفتند. حاصل مذاكرات ، حاوی پاسخ مشخص از سوی استاندار نبود. او در كنار وعده های كلی و دعوت از دانشجويان به عدم تعجيل در دريافت پاسخ مقامات به خواسته هايشان ، بر تذكر تنها نكته ای كه چندين بار به تاكيد روی آن تكيه كرد، بسنده نمود: شما بايد بدانيد كه اينجا آذربايجان و تبريز است و دولت هيچگونه ناآرامی در آن را تحمل نمی كند! اين سخنان تيمسار، نمودی از ترس بيمارگونه در شاه و عوامل آن از ((خطر شوروي)) از يكسو و سنت های مبارزاتی تبريز و آذربايجان از سوی ديگر بود. تيمسار مسلما بيش از جوانان اطلاع داشت كه آخرين اعدام های جمعی پس از كودتا، در شهر تبريز و فقط چند سال پيش يعنی در سال ١٣٣٨ صورت گرفته بود كه در جريان آن پنج نفر از فعالان توده ای فرقه اي: عظيم زاده ، فروغی ، زهتاب و دو رادمرد ديگر در گورستان طوبائيه تبريز اعدام شدند. اصلا وجود خود تيمسار نظامی بعنوان استاندار در تبريز، معنی خاص خود را داشت. فردای آنروز يا شايد هم دو روز بعد از آن بود كه بيكباره دانشجويان درب تمام دانشكده ها را به روی خود بسته يافتند و ماموران پليس در جلوی دانشكده ها استقرار يافتند. دانشجويان ، با اين شگرد از كانون های طبيعی تجمع محروم ماندند، اما آنها كه در اين دو هفته پر جنب و جوش به اندازه سالها رشد سياسی يافته بوده و فن سازمانگری آموخته بودند، به اطلاع همديگر رساندند كه سر ساعت معين در نقطه ای بين دو بازار شيشه گرخانه و امير جمع می شويم و برای تحصن به سوی استانداری راه می افتيم.

چنين نيز شد و جمع بزرگی از دانشجويان در يك لحظه دور هم گرد آمدند و با شعار ((اتحاد مبارزه پيروزي))، و ((مردم به ما ملحق شويد)) به سوی استانداری حركت كردند. اما پليس نيز كه از چند روز قبل در حالت آماده باش بود، جلو محوطه اداره دارائی و حدود دويست متر ماننده به استانداری ، با ماشين های آتش نشانی دانشجويان را زير فشار آب گرفت و آنگاه بنحو وحشيانه ای راهپيمايان را زير ضربات باتوم قرار داد. در جريان اين زد و خورد، برای نخستين بار دانشجويان نيز متقابلا تعدادی از ماموران را كتك زدند. تجمع از هم پاشيد و دانشجويان بصورت پراكنده و شعارگويان ، متفرق شدند. عصر و شب همانروز، گروهی از فعالان اعتصاب يا در جريان سركوب و يا در مراجعه ماموران به منازل برخی از آنها، دستگير شدند. پليس ، تعدادی از آنها را بلافاصله آزاد كرد و تعدادی را هم پس از چند ساعتی بازداشت در آگاهی شهربانی ، روانه زندان ساواك نمود كه چند روز اول در سلول های انفرادی بودند و سپس در يك اتاق عمومی محبوس شدند. زندانيان ، كسانی بودند كه طی دو هفته اعتصاب ، توسط ساواكی های دانشگاه بعنوان ((عاملين اصلی شلوغي)) شناسائی شده بودند. اين دوستان سپس به زندان شهربانی انتقال يافتند و با گذراندن تقريبا سه ماه تابستان در آنجا، از اواسط تابستان ببعد، به تدريج آزاد شدند. تا آنجا كه من بخاطر دارم ، تعداد اين دوستان ١٢١٣ نفر بود و نامشان چنين:

از دانشكده پزشكي: سالاری ، شيخی ، شاكی و رضا جوشنی املشی ، از دانشكده فني: نادر معين زاده و غلامحسين صباغ پور، از دانشكده ادبيات: فرج سركوهی و شاه كوهی ، و از دانشكده كشاورزی هم رضوي. البته چند نفر ديگر هم بودند كه متاسفانه نامشان را به ياد ندارم. از اين ببعد بود كه ما به بهره گيری از تاكتيك شعار موضعی متوسل شديم. بدين ترتيب كه در يك لحظه مقرر، در نقطه ای از خيابان های شهر و عمدتا در دو خيابان پر تردد مركزی يعنی خيابان های پهلوی و شهنار به صورت هسته های ٤٥ نفره گرد هم می آمديم و پس از دادن چندشعار، بلافاصله متفرق می شديم. اين تاكتيك در شكل محدود در دو بازار شيشه گرخانه و كفاشان نيز كه راه فرار در آنها در مقايسه با شبكه بازار پيچ در پيچ تبريز آسانتر بود، به اجرا درآمد. اما تاكتيك شعاردادن موضعی ، در عين حال پايان اين فاز از حركت بود. ما می فهميديم كه اعتصاب ، ديگر در شكل تجمع و تظاهرات نمی توانست ادامه يابد و بايد راه های نوينی جهت دوام آن جست. منبع قدرت اصلی ما آن بود كه: اعتقاد به حقانيت مطالبات در دانشجويان و اتحاد نيرومندی كه در جريان حركت شكل گرفته ، همچنان به قوت خود باقی است و بازداشت گروهی از رهبران اعتصاب ، انگيزه مقاومت را در دانشجويان بيش از پيش تقويت كرده است. روحيه تعاون و نيروی همبستگی در ميان دانشجويان ، واقعا وصف ناپذير بود(5).


     پس از گذشت يك هفته ، به يكباره از طريق راديو و روزنامه های محلی و نيز ارسال نامه به دانشجويان ، رسما اعلام شد كه از فلان روز ماه خرداد، امتحانات شروع می شود و دانشجويان موظف به حضور در دانشكده ها هستند. اين تهديد، ما را كه در راه برون رفت از وضع موجود و در پی پيدائی شكل تداوم حركت بوديم ، كمك كرد تا حركت خود را با اعلام نافرمانی در برابر صدور اين فرمان ادامه دهيم: تا آزادی دانشجويان زندانی و رسيدگی به خواسته هايمان ، امتحان بی امتحان!

بدين ترتيب ، امتحانات تحريم شد. در مقابل اين تاكتيك ما، مقامات دانشگاه هم اعلام كردند كه هر دانشجوئی كه از شركت در امتحانات خودداری كند، بمدت يكسال از تحصيل عقب خواهد افتاد. اين تمهيد، برخی از خانواده های دانشجويان را نگران كرد و آنها را به اعمال فشار عليه فرزندان اعتصابی خود واداشت و نيز برخی از دانشجويان و به ويژه كسانی از سال آخری ها را كه تا كسب موفقيت قدمی بيش فاصله نداشتند، دچار تزلزل نمود. از اين پس ، تمام كوشش ما متوجه آن بود كه با كار اقناعی ، هم دانشجويان سست پا و هم خانواده های هراسان را متقاعد كنيم كه هرگاه دانشجويان در تحريم امتحانات يكپارچه عمل كنند، تهديدهای مقامات دانشگاه مطلقا پوچ از آب در خواهد آمد. در همانحال ، ما نيز بنوبه خود دست به تهديد متقابل زديم: هر دانشجوی تحريم شكن ، بايد در انتظار مجازات تحريم از سوی دانشجويان باشد! كار اقناعی ما در اكثر موارد كارساز افتاد و تعداد كل دانشجويان تحريم شكن به سختی توانست از رقم صد تجاوز كند و در دانشكده فنی ، تعداد آنها كه اكثرا سال آخری هم بودند حتی به ٥٦ نفر هم نرسيد(6).

با شروع تابستان ، دانشجويان لاجرم متفرق شدند و شهرستانی ها به شهرهای خود رفتند. اما سيستم حفظ ارتباطات برقرار شد و دانشجويان بومی تبريز، هم در اين رابطه و هم در زمينه حفظ ارتباط با دانشجويان زندانی نقش موثری را بر عهده گرفتند. اعزام گروههای ملاقات كننده به شكل نوبتی به زندان شهربانی تبريز سازمان يافت. در اين موضوع ، همكلاسی و رفيق ديرينه ام ، محمدرضا حدادپور از طريق استوار صاحب نفوذی در زندان كه با او فاميل بود، كمك زيادی به ما كرد. از اين طريق ، تقريبا هر روز روزنامه و ميوه و شيرينی به زندان فرستاده می شد و ما حتی چندين بار هم موفق شديم كه با زندانيان ملاقات كنيم. در اساس ، اعتصاب بزرگ دانشجوئی تبريز پيروز شده بود. در تابستان همانسال ، هيئتی از بازرسی شاهنشاهی به تبريز اعزام شد كه گرچه ماموريت مشخص آن اعلام نگرديد اما معلوم بود كه وظيفه اصلی آن بررسی علل و كيفيت اين اعتصاب بود. اين هيئت ، به بهانه ظاهری بازديد از زندان و در واقع صرفا به خاطر اطلاع از خواستهای دانشجويان اعتصابی ، با دانشجويان زندانی ملاقات كرد. پس از آن ، هيئت دولت اوضاع دانشگاه تبريز را بررسی و يك رشته تصميمات در اين زمينه اتخاذ نمود. مطابق شواهد، در جريان اين بررسی ها، مديريت دانشگاه تبريز بی كفايت تشخيص داده می شود و انجام دگرگونی های جدی در دانشگاه شهر حساس تبريز مورد تاكيد قرار می گيرد. نتيجه مركزی اين تصميمات ، انتخاب دكتر هوشنگ منتصری به رياست دانشگاه تبريز بود. دكتر منتصری ، استاد رياضيات عالی و شخصی آگاه به علوم اجتماعی و سياست بود. او خواهرزاده دكتر رادمنش دبيركل وقت حزب توده ايران بود و خود نيز مدتی عضويت اين حزب را داشته كه بعدها ابراز ندامت كرده بود. وی كتاب ((زردهای سر?)) را كه روايتی از انقلاب چين به رهبری مائوتسه دون بود، از زبان فرانسه به فارسی برگردانده بود. دكتر منتصری با اختيارات كامل ، از طرف شاه ماموريت يافته بود تا به شيوه مقتضی خود، آرامش را به دانشگاه تبريز و از اينطريق به شهر تبريز بازگرداند. او با چند درخواست از شاه اين ماموريت را می پذيرد: افزايش بودجه بسيار نازل دانشگاه تبريز به سطح مطلوب ، داشتن اختيارات كامل در تعويض ساختار قديمی مديريت دانشگاه ، و آزادی دانشجويان زندانی از زندان. هر سه خواسته او برآورده می شود و از جمله ، بودجه سالانه دانشگاه تبريز به ده ميليون تومان افزايش می يابد! وی در اولين سفر خود به تبريز، مستقيما از فرودگاه به ديدار آخرين افراد از دانشجويان زندانی می رود و قول آزادی قريب الوقوع آنان را می دهد و چند روز بعد، اين قول عملی می شود. تصميم سابق مقامات دانشگاهی در مورد امتحانات عملا لغو می گردد. و سياست ((شهريور بجای خرداد)) ميوه می دهد و دانشجويان با احساس نيرومند پيروزی ، پشت ميز امتحان می نشينند. لغو شهريه ، نه البته رسما ولی در عمل و از طريق يك سری كمك های دانشگاهی و تعهدات كار متقابل دانشجويان ، جامه عمل می پوشد. طی مدت فقط يكی دو ماه ، ساختمان های جديد همه دانشكده ها مورد بهره برداری قرار می گيرند؛ امری كه برای تحقق آن در شرايط عادی و ركود، دستكم به يك تا دو سال وقت نياز بود! با راه افتادن اتوبوس های ويژه دانشجوئی ، اياب و ذهاب رايگان می شود. سلف سرويس های دانشجوئی در شكل مدرن و با قيمت ارزان ، مشكل تغذيه دانشجويان را رفع می كنند. عمليات ساختمانی برای ايجاد كوی های جديد در محوطه دانشگاه با سرعت حيرت آوری گسترش می يابد و در شهر، چندين محل و مركز برای اسكان دانشجويان به اجاره دانشگاه درمی آيد. سينمای دانشگاه راه می افتد و اداره آن و همچنين اداره سرويس های ورزشی كه قبلا در دست چند معلم ورزش اكثرا وابسته به ساواك بود به خود دانشجويان سپرده می شود. كار به آنجا می رسد كه حتی اداره كوی دانشگاه و سهميه بندی آن ، اداره سلف سرويس دانشگاه و مسئوليت تقسيم و سهميه بندی وام دانشجوئی به دانشجويان واگذاری شود. اين دستاوردها كه در تاريخ مبارزات صنفی جنبش دانشجوئی ايران بی همتا و به اصطلاح ركوردشكن بوده است ، به الگوئی برای دانشجويان دانشگاه تهران و ديگر بخش های جنبش دانشجوئی در كشور بدل شد.

در مديريت دانشكده پزشكی ، گروهی از استادان ((صاحب حق آب و گل)) محترمانه كنار گذاشته شده و در ساختار قديمی آن تغييرات اساسی صورت می گيرد و پزشكان متخصص جوان فارغ التحصيل آمريكا و اروپا جای استادان قبلی می نشينند. بر راس دانشكده فنی ، مهندس معينيان يك روشنفكر ليبرال كه به پدر صاحبمنصب خود در دربار مستظهر بود، قرار گرفته و هم او با كمك استادان جوانی كه عموما تحصيلكرده دانشگاههای غرب بودند و برخی از آنها حتی سابقه فعاليت در كنفدراسيون دانشجوئی داشته و دارای افكار ترقيخواهانه با مشرب چپگرايانه بودند، ساختار آموزشی و مديريتی اين دانشكده را بكلی دگرگون می كند. مشابه همين تحولات ، در ديگر دانشكده ها نيز ولو با دامنه های محدود، صورت می گيرد. در اواسط همانسال ، برای ايجاد تعدادی دانشكده جديد زمينه سازی می شود و گسترش رشته ای دانشكده های موجود برای سال تحصيلی آتی در دستور كار قرار می گيرد.

اينها، تحقق وعده هائی بود كه دكتر منتصری طی سخنرانی خود در جريان همايش عظيم دانشجويان بمناسبت آغاز سال تحصيلی ٤٧ - ١٣٤٦ در آمفی تئاتر دانشكده كشاورزی به زبان رانده بود. در اين گردهمائی ، مهندس نادر معين زاده در يك سخنرانی پرشور از حقانيت دانشجويان برای اقدام به اعتصاب سخن گفت و صحبت های وی بارها با كف زدن دانشجويان قطع شد. وقتی او صحبت خود را تمام كرد، دو دست خود را گره كرده بعنوان اتحاد مبارزه پيروزی بالا برد و آنگاه همه دانشجويان بپا خاستند و در حاليكه دستان همديگر را گرفته بر بالای سرشان تكان می دادند، شعار می دادند: دانشجو، پيروز است. دكتر منتصری ، رو به سوی تريبون رفت ، دستان نادر را فشرده و همشهری لاهيجانی اش را بغل گرفت و آنگاه با درآوردن كت خود و گفتن اينكه: ((چه فضای گرم و پرشوري!))، سخنان خود را آغاز كرد و وعده هائی را كه پيشتر از آن گفتيم ، به دانشجويان تقديم نمود. سال تحصيلی جديد ٤٧ - ١٣٤٦ در چنين فضائی آغازO

 

سال سياست - سال دانشجوسالاری دانشجويان دانشگاه تبريز سال تحصيلی ٤٧ - ١٣٤٦ را سرمست از پيروزی آغاز كردند. دانشجو، سوار بر توسن قدرت چنان يكه تاز ميدان شده بود كه به هيچكس اجازه كمترين تخطی به حقوق خود را نمی داد و حتی در موارد نه چندان اندك ، بنحوی فزون طلبانه مقررات ضرور دانشگاه را دور می زد. اداره امور دانشجوئی در دانشگاه ، به شيوه خودگردانی توسط دانشجويان صورت می گرفت. تجارب ارزشمندی كه دانشجويان در جريان اعتصاب كسب كرده بودند، منجر به آن شد تا گروه بزرگی از دانشجويان مدير، سازمانده و متكی به نفس سر برآورد و استعدادهای خلاق زيادی به صحنه آيد. در اين زمان كشش نيرومندی در ميان دانشجويان به فعاليت سياسی و كسب معلومات تئوريك و سياسی پديد آمده بود. هسته های مطالعاتی كه با قطعيت می توان گفت يكسره به نحله چپ تعلق داشتند، قارچگونه رو به رشد بود. منازل و اتاق های كوی دانشگاه ، به كانون بحث های سياسی و تئوريك بدل شده بود. گاه يك كتاب يا يك جزوه ، دهها بار دست به دست می گشت. به خاطر دارم كه در پی دريافت يك علامت مبنی بر اينكه ساواك احتمالا قصد ورود ناگهانی به يكی از كوی های دانشگاه برای تفتيش اتاق های كوی و كشف كتب مخفی و به اصطلاح آنروزين ((كتابهای ضاله)) و از اينطريق شناسائی ((كتاب خوانان)) را دارد، تصميم گرفته شد تا بموقع بچه ها از جريان اطلاع يابند و خود ما راسا و پيشگيرانه وارد عمل شويم و با جمع آوری ((آثار جرم)) و خروج موقتی آنها از دانشگاه و انتقال به منازل در شهر، كوی را ((پاكسازي)) كنيم. در جريان اين اقدام پيشگيرانه ، چندين ساك كتاب جمع شد كه در ميان آن ها از كتاب های آن دوره مانند ((اصول مقدماتی فلسفه)) ژرژ پليتسر، ((علم اقتصاد)) نوشين ، ((جامعه شناسي)) احمد قاسمی ، ((پاشنه آهنين)) جك لندن ، ((مادر)) گوركی ، ((سه منبع و سه جز ماركسيسم)) لنين ، ((چه بايد كرد)) لنين ، ((كتاب سر?)) مائو، ((دفاعيات خسرو روزبه)) و غيره و نيز دهها جزوه و نشريات جريان های چپ مستقر در خارج از كشور وجود داشت و حتی از كتبی كه نام بردم و يا ديگر كتابهائی كه اكنون بخاطر ندارم ، از هر يك دهها جلد ديده می شد.(7)

در اين سال ، دانشجويان نسبت به هر واقعه سياسی مهم در ايران و جهان آنروز به اشكال ممكن واكنش نشان می دادند. شكست اعراب از اسرائيل و آغاز جنبش مقاومت ملی فلسطينی ها در قبال اشغالگران ، از موضوعات مورد بحث بود و اخبار اين جنبش توسط دانشجويان سياسی تعقيب می شد. در زمستان سال ٤٦ با انتشار خبر مرگ جهان پهلوان تختی و تظاهرات در دانشگاه تهران ، دانشجويان تبريز خيز برداشتند تا حركت تهران را در تبريز تكميل كنند. در عمل اما، دريافتيم كه انجام حركت وسيع در داخل شهر ممكن نيست و از اينرو به برگزاری مراسم يادبود بسنده كرديم. اين گردهمائی با دادن شعار ((غلامرضا، غلامرضا را كشت)) در صحن محدود سالن دانشكده فنی به پايان رسيد. (و منظور از آن ، شايعه ای بود كه بنا به آن غلامرضا تختی فعال جبهه ملی به دستور غلامرضا پهلوی برادر شاه به قتل رسيده بود). خوب بخاطر ندارم كه آيا در همين گردهمائی بود و يا عصر همانروز در سلف سرويس دانشگاه ، كه فرج سركوهی بنحو بسيار زيبائی شعر آرش كمانگير زنده ياد رفيق سياوش كسرائی را دكلمه كرد.

در ماه مه همانسال ، خبر اعتصاب عظيم دانشجويان پاريس و بعد به تبع آن دانشگاههای فرانسه و كشورهای غربی نيروبخش دانشجويان شد. اگر چه گفتنی است كه اين حركت بزرگ و نقطه عطف وار، در طرف های ما آن جذبه ای را نداشت كه انقلابات و حركتهای آزاديبخش كشورهای جهان سوم! در همين بهار بود كه حركت محدودی به صورت راهپيمائی ، اما اعلام نشده و بدون شعارهای ويژه ، جلوی خيابان سلف سرويس دانشگاه كه ما در بين خود بر آن نام ((روزبه)) نهاده بوديم ، بمناسبت جشن ((عيد تت)) و به نشانه همبستگی با نيروهای رهائيبخش ويتنام (كه روزنامه های آنروز به تبعيت از رسانه های غربی آنها را با واژه ((ويت كنگ)) ياد می كردند) برگزار شد!

اما در كنار اين نوع فعاليت ها كه جمع محدودتری را در بر می گرفت ، برنامه های علنی هنری و سخنرانی های سياسی اجتماعی و علمی متعددی برگزار می شد كه نه تنها توده دانشجويان را گرد هم می آورد، بلكه بخشی از روشنفكران خارج از دانشگاه شهر را هم تحت پوشش خود قرار می داد. از جمله اين برنامه ها، نمايش فيلم های مترقی ، هنری و مردمی از سينمای دانشگاه بود كه به همت هسته ای از بچه ها تحقق می يافت. اين دوستان ، با زحمت بسيار سينماهای كشور را زير پا می گذاشتند و فيلم های خوب را برای نمايش از آنها به كرايه می گرفتند. تا آنجا كه به خاطر دارم فيلم هائی نظير، ((زوربای يوناني))، ((در بارانداز))، ((Z))، ((وقتی كه لك لك ها پرواز می كنند))، ((گروگان))، ((زنده باد زاپاتا))، ((ديكتاتور))، ((عصر جديد)) و فيلم هائی از ايندست بر اكران سينمای دانشگاه به نمايش درآمد. در كنار آن ، چند بار هم برنامه موسيقی اجرا شد كه از ميان آنها برنامه ((رسيتال تار بهروز دولت آبادي)) را به ياد دارم كه با استقبال وسيعی مواجه شد. سخنرانی های متعددی هم در آن سال برگزار شد كه سخنرانان عموما از روشنفكران ترقيخواه آنزمان بودند. از جمله تا آنجا كه در ذهن دارم ، سخنرانی های دكتر هزارخانی در باره استعمار فرهنگی ، انديشه های ((فانون))، و ((فرار مغزها))، دكتر علی اكبر ترابی بحثی پيرامون جامعه شناسی ، دكتر مهندس ثرياپور (دانش سيبرنتيك و آينده) و احتمالا دكتر عنايت (بحثی پيرامون تاري? فلسفه) بود. هريك از اين مراسم ، بحث های تبعی خود را همراه داشت و به ميزانی به ارتقا دانش اجتماعی و سياسی دانشجويان ياری می رساند.

در فعاليت های ورزشی سال ٤٦ هم ، كه به دست خود دانشجويان افتاده و انصافا دانشگاه امكانات زيادی را بيكباره در اختيار ورزشكاران قرار داده بود، ما دنبال آن بوديم كه از ورزش برای تحكيم ارتباطات درون دانشگاهی و برون دانشگاهی استفاده كنيم. از جمله ، يكبار از تيم فوتبال دانشكده فنی تهران برای مسابقه به تبريز دعوت به عمل آمد كه فرصتی شد برای تقويت رابطه دانشجويان اين دو دانشكده. ويژگی عمده در اين زمينه اما آن بود كه برای نخستين بار كميته كوهنوردی در دانشگاه تبريز شكل گرفت و اين ورزش كه محبوب دانشجويان سياسی بود و تا آنزمان در شكل بسيار محدود و پراكنده پيش می رفت ، رونق يافت. از اين زمان ببعد و به ويژه در سالهای بعد بود كه كوههای اطراف تبريز و آذربايجان به شيرپلا و توچال تهران ((پيوست)) و به كانون ديدارها و بحث های سياسی و نيز خودسازی برای مبارزات عملی آتی بدل شد.

در كنار اين فعاليت ها، خواسته های صنفی و مبارزه برای تحقق آنها همچنان عمل می كرد كه جهت اصلی در آن ها، پيشروی دانشجويان برای به دست گرفتن هر چه بيشتر امور دانشجوئی و حضور آنان در تصميماتی بود كه در حيطه عمل اوليا دانشكده ها و دانشگاه قرار داشت.
        در اينجا از اشاره مورد به مورد به آن خواستها می گذرم و تنها برای ارائه تصوير كلی از اين حركتها، به اين اكتفا می كنم كه يادآور شوم تقريبا روزی نبود كه دانشجويان برای طرح انواع خواستها و اعتراضات خود جلوی در اطاق روسای دانشكده ها و مديران بخش آموزشی و بخش امور رفاهی صف نكشند و سر و صدا راه نيندازند. اطاق انتظار رئيس دانشگاه همواره پر از دانشجويان يا نمايندگان آنها بود كه تقاضای ديدار با رئيس دانشگاه را داشتند و در اكثر موارد هم ، برسر امور جزئی ، كه مسلما می شد در جاهای ديگر تعقيب شوند و يا حتی مورد صرفنظر قرار گيرند!

احساس ((خودبودن)) و ((خودشدن)) در دانشجويان كه جنبه مثبت و سازنده داشت ، با روحيه افراطی بهانه جوئی درآميخته بود. اين روحيه ، از تمايل سياسی معينی نشات می گرفت كه ما بعدها آنرا ((حركت برای حركت)) فرمولبندی كرديم. اين تمايل ، برآن بود كه دانشكده ها نبايد آرام بگيرند زيرا در آنصورت شرايط رخوت و ركود پديد خواهد آمد و زمينه اجرای برخی برنامه ها از سوی مقامات دانشگاه از جمله ايجاد دانسينگ رقص (كه زمزمه آن مطرح شده بود) و كشاندن دانشجويان به سوی ((مسايل انحرافي)) فراهم خواهد آمد. البته مخالفت با ايجاد پيست رقص و برنامه های نظير آن مطابق الگوی دانشگاه پهلوی شيراز در بين دانشجويان سياسی ، امر مشترك و عمومی بود و يادم می آيد كه وقتی مخالفت دانشجويان در اين زمينه به گوش برنامه ريزان نوسازی دانشگاه رسيد، اين طرح برای مدتی و دستكم در آنسال متوقف شد. اما، ما خيلی زود انحرافی بودن فكر ((حركت برای حركت)) را يافتيم و با فهم اينكه ترجمان سياسی آن در ابعاد بزرگ همان ((جنبش همه چيز، هدف هيچ چيز)) است ، با اين فكر آنارشيك مرز كشيديم. خاطره ای در اين مورد به يادم می آيد كه بعنوان يك تجربه برای دانشجويان امروزين كه بخواهند خاطرات مادران و پدران خود از آن سالها را بخوانند، شايد خالی از لطف نباشد. دو نفر از دانشجويان رشته فيزيك كه سال دوم دانشكده علوم را به پايان رسانده بودند، در كنكور دانشكده فنی شركت می كنند و قبول می شوند. آنها بحق از مقامات دانشكده می خواهند كه دو سال تحصيل آنها در فيزيك را معادل يكسال فنی قلمداد كنند و اجازه دهند تا آنان در سال دوم دانشكده فنی بنشينند. مقامات دانشكده هم اين درخواست را به اين علت كه بخش عمده ای از دروس سال اول دو دانشكده يكی است و با تصريح اين شرط كه آنها چند واحد درسی ويژه سال اول فنی را بايد امتحان بدهند، می پذيرند. اما اين امر برای دانشجويان فنی كه تعصب ويژه ای به ارزش علمی دانشكده خود داشتند، خيلی گران آمد! در اعتراض به اين امر، كلاس های درس تعطيل شد و اعتصاب نشسته در درون دانشكده جريان يافت. اما با گذشت چند روز، عقل بر احساسات غلبه كرد و ما متوجه شديم كه به دنبال حركتی كشيده شده ايم كه هر روز كشش خود را در ميان دانشجويان از دست می دهد، موجبات آزردگی خاطر دانشجويان علوم را فراهم آورده و از اينرو، بطور قطع با بن بست و شكست مواجه خواهد شد. اما، برخی از دوستان بنحو لجوجانه ای بر ادامه اين حركت مصر بودند. يادم می آيد كه تصميم اين شد تا به گونه ای آبرومندانه و پيش از آنكه اعتصاب از درون بشكند، سر و ته قضيه را هم آوريم. نمايندگان كلاسها پيش رئيس دانشكده رفتند و از او دعوت كردند كه در مورد تصميم متخذه در جمع دانشجويان حضور يابد و توضيحات قانع كننده بدهد! در اينجا، مشكل اما سينه دری يكی از دانشجويان بود كه می خواست به هر شكلی كه شده پرچم ((آبروي)) فنی در اهتزاز بماند! دوستان ما به چاره نشستند و در اين ميان رفيق رندی پيشنهادی داد و خود نيز عهده دار ماموريت شد!(7) تا آنجا كه به يادم می آيد مشابه چنين حركات نسنجيده ای در دانشكده كشاورزی و پزشكی هم ديده شده بود. اما واقعيت اينست كه در فعاليت های سياسی هم ، حركات چپ روانه و غيرواقع بينانه ديده می شد.(9) مخلص كلام آنكه ، سال تحصيلی ٤٧ - ١٣٤٦ در چنين فضائی كه بر آن سياست و دانشجو سالاری حاكم بود، به پايان رسيد. در طول اين يكسال ، ساواك در آتش خشم و انتقام می سوخت. اوليا جديد دانشگاه و دانشكده ها هم در اواخر از دست دانشجويان به تنگ آمده بودند.(10) حتی بخشی از دانشجويان و به ويژه دانشجويان درس خوان هم ، ديگر نمی توانستند با وضع موجود كنار بيايند و در نتيجه روحا برای استقبال از متوقف شدن اين روند آمادگی می يافتند.

در عوض اما، جمع بزرگی در ميان دانشجويان طی سال تحصيلی ٤٧ - ١٣٤٦، به آگاهی های سياسی بزرگ در كوتاه مدت نايل آمدند و فعالان سياسی ، تجربه سياسی و سازمانی بسيار پرارزشی را اندوختند كه همين تجارب آنها را برای پذيرش مسئوليت های سياسی بزرگ در سالهای بعد آماده ساخت. اكنون كه در پی گذشت چند دهه به آن دوره باز می نگريم ، می توان بر دو نكته ضعف بزرگ انگشت نهاد: يك آنكه ، هر چند جنبش ما آنسان كار سترگی را پيش برد كه در حد عملكرد موفق يك حزب سياسی قابل ارزيابی است ، اما نبود احزاب سياسی رهبری كننده در صحنه سياسی كشور، در عمل باری را بر دوش جنش دانشجوئی نهاده بود كه در توان اين جنبش نمی توانست باشد. اين نقطه ضعف ، البته تقصير ما نبود. و دوم آنكه ، ما دانشجويان قادر نبوديم محدوديت ذاتی دانشگاه برای ايجاد تحول سياسی بزرگ در كشور را بپذيريم! ما با اتكا به پيروزی های شگرف خود در اعتصاب بهار سال ٤٦، آرزو می كرديم و در جهت تحقق اراده گرايانه اين آرزوها تلاش هم می كرديم - تا جاهائی پيش برويم - كه ممكن نبود. برقراری رابطه متعادل بين مبارزات صنفی و مبارزات سياسی ، فن ظريفی است كه ما در رعايت صحيح آن و متناسب با شرايط مشخص ، گاه مرتكب خطا می شديم. و اين نقطه ضعف اما، ناشی از خطای جوانانه ما بود! با اينهمه ، تجربه نسل ما (و منظورم نسل دانشجوئی است) چراغ راهنمای نسل بعد در پيشبرد جنبش دانشجوئی شد و به پيدائی دانشجويانی در سالهای بعدی منجر گرديد كه حرفه تلفيق كار صنفی و كار سياسی را ماهرانه تر اجرا می كردند.

 

زيرنويس:


        (١) من در آن موقع محصل كم سن و سال دبيرستان بودم و تحت تاثير برادر بزرگم كه فعال جبهه ملی بود، بی آنكه بدانم موضوع چيست در اين تحصن شركت كردم و به همراه چند نفر از همسالانم ، برای متحصنين ، غذا و پتو رسانديم!

(٢) و براستی موجب حيرت و تاسف است كه در سالهای حاكميت جمهوری اسلامی كوشش های زيادی صورت گرفته و می گيرد تا شناسنامه سياسی اين سالها به نام نيروهای مذهبی ثبت شود و تاري?، به نفع مصالح و منافع ايدئولوژيك قلب و تحريف گردد. درد آنجاست كه حتی اصلاح طلب مذهبی چون آقای عمادالدين باقی ، آنجا كه به تدوين تاري? شفاهی جنبش دانشجوئی و عمدتا جنبش دانشجوئی دانشگاه تبريز پرداخته است ، رنجور از عينك و سمعك ايدئولوژی بر چشم و گوش ، مس را طلا جلوه داده است. ايشان در كتاب خود، بی آنكه حتی يك نام از صدها مبارز فعال جنبش دانشجوئی دانشگاه تبريز را نام ببرد كه اكنون سالهاست يا به دست رژيم شاه و يا توسط حكومت جمهوری اسلامی به قتل رسيده اند و يا زندانی و آواره شده اند، برای انجام مصاحبه با ((مبارزان آن دوران))، سراغ كسانی رفته است كه در آن زمان ، بعنوان حجتيه ای های ضدسياست و اهل تقيه حتی مورد ريشخند و مخالفت دانشجويان مبارز مذهبی بودند و در اين زمان ، در اين يا آن بنياد و اداره جمهوری اسلامی مشغول رتق و فتق امور سياست و مملكت داری هستند!

 (٣) به ياد دارم كه در همان سالها كه جلال آل احمد در صحنه روشنفكری كشور شخصيت مطرحی بود، وقتی در سال ١٣٤٥ يا ١٣٤٦ برای يك سخنرانی به دانشكده ادبيات تبريز دعوت شد و در آنجا عليه غرب زدگی سخن گفت ، با پرسش های متعددی از سوی دانشجويان روبرو شد و از جمله اين سئوال كه: حاجی آقا! آيا می توان از تهران با الاغ به تبريز تشريف آورد؟


       (4) فراموش نمی كنم كه وقتی يكهفته بعد فرمانده لشكر تبريز در اجتماع دانشجويان حضور يافت ، در سخنرانی خود با گفتن اينكه ، يك دختر و پسر خود وی دانشجو هستند و او می تواند درد و خواستهای ((شما فرزندانم)) را بفهمد، در واقع به گونه ای افكار عمومی در شهر و كشور را بازتاب می داد و به مشكل مالی دانشجويان اعتراف می كرد.

(5) بعنوان يك خاطره و نمونه ای كه صدها مشابه آنرا می توان از خاطرات زندگان آن حركت بيرون كشيد، آن بود كه يك همكلاسی داشتم از ايور خراسان با تمايلات متعصبانه مذهبی كه با ما چپها ميانه خوبی نداشت. او در جريان آب پاشی پليس به شدت مريض شد و من به اصرار او را جهت استراحت به منزلمان بردم. او دو روز مهمان ما بود و مادرم به مهربانی و گرمی از او پذيرائی كرد و او را سالم و سرحال روانه شهرستان نمود. بعدها، او با حفظ همان تعصبات مذهبی ، رابطه دوستانه ای با ما برقرار كرد.

(6) باز به يك خاطره مراجعه می كنم. به دليل ارتباط نزديكی كه با خانواده ارمنی دوست و همكلاسی ام ((وانيك بابايانس)) داشتم ، موفق شدم مادر مهربان او را از اعمال فشار عليه ((آيدا)) دختر دانشجوی ديگرش كه شاگرد اول سال اول دانشكده كشاورزی بود و هرگاه امتحان نمی داد از امكان برخورداری از كمك تحصيلی شاگرد اولی باز می ماند، متقاعد كنم كه با دختر و پسر دانشجوی خود همراه شود و با دانشجويان همدل بماند. اما در مقابل ، با رفيق خليق به منزل يكی از همكلاسی هايمان كه پدر جناب سرگردش اصرار بر شركت فرزندش در امتحان داشت رفتيم ، تا با او به صحبت بنشينيم.اما فايده نكرد كه نكرد! برعكس ، اين جناب سرگرد بود كه ما را نصيحت كرد تا به پسر او بپيونديم! آخرش ما مجبور شديم كه تهديد مبنی بر بايكوت فرزندش از سوی پنجاه نفر همكلاسی او را پيش بكشيم و خطر انفراد او در درس ها و پروژه های بعدی را يادآور شديم. اما او در جواب گفت كه همين الان با ساواك تماس می گيرد و ما دو ((شورشي)) را به آنها معرفی می كند! گرچه مطمئن نيستم ، اما شايد هم اينكار را كرد!

    (7) فضای سياسی چنان بر دانشگاه حاكم شده بود كه دكتر منتصری كه بخشا بخاطر حفظ شعل تدريس و عمدتا به دليل حضور مستقيم در ستاد جنبش                                              دانشجوئی يعنی دانشكده فنی ، هفته ای دو ساعت به ما درس آناليتيك می داد، يكبار در جريان نشستی كه با تعدادی از دانشجويان اين دانشكده داشت و پيرامون پرسش های شنوندگان به بحث می پرداخت ، وقتی ديد حريف جوانان تند و تيز نمی شود، به حالت پوزخند گفت: ((آقايان! اگر راست می گوئيد به كوه تشريف ببريد!)) در اين موقع ، يكی از دانشجويان بپا خاست و چنين پاس? داد: ((آقای دكتر! شما ديگر چرا؟! آنوقت كه شرايط برای رفتن به كوه هموار بود، مگر شما در پائين تپه هی دور خود نچرخيديد و بعدش هم مگر شرمگينانه باز نگشتيد؟!)) (اين ديالوگ اشاره داشت به انفعال توده ای ها در برابر كودتاگران ٢٨ مرداد و بعدش هم ماجرای ((مجله عبرت)) و عبرتی ها در سالهای كودتا)

   (8) اين رفيق با آن دوست تا نزديكی ها صبح استكان به استكان شد و بدينسان ، آن دوست آتشی زمانی از خواب بيدار شد و سراسيمه خود را به دانشكده رساند كه ((ممه را لولو برده بود))، اعتصاب پايان يافته و كلاس های درس داير شده بود!

    (9) از جمله آنها، حساسيتی بود كه ما نسبت به ((تمثال مبارك اعليحضرت و علياحضرت)) بر در و ديوار دانشكده داشتيم. يك روز چند نفر از دوستان ، در همان اوايل سال تحصيلی سال ١٣٤٦ عكس شاه و فرح را از چند ديوار دانشكده فنی پائين كشيدند و اين ماجرا از طريق آبدارخانه چی شاهد جريان ، به دكتر نورخاليچی داده شد. دكتر در حاليكه از خشم به خود می لرزيد، آن چند نفر را به اطاقش فراخواند و حسابی به آنها توپيد. اما بيكباره خود زير گريه زد و با دادن صد تومان به بچه ها كه اينرا در هر جا كه به نفع مردم است به مصرف برسانيد، خطاب به آنها گفت: پسرهايم! آدم كه هر چيزی را در دل دارد به بيرون نمی ريزد! برويد و از اين ديوانه بازی ها دست برداريد! (و آن دوستان ، از آنجا به چلوكبابی رفتند و شكمی از عزا در آوردند!)

(10) در اواخر سال بود كه دكتر منتصری در جائی بعنوان شكوه از اوضاع ، دانشكده فنی و كل دانشگاه را به دانشگاه ((نيان)) تشبيه كرده بود كه اشاره ای بود به مركز تدريس ماركسيسم لنينيسم و درس های انقلاب با اشتهار جهانی در جمهوری خلق چين.    

 

 

 

برگرفته از نشريه کار شماره    253/254/255

سال  1380